محمد تقي الأستر آبادي

13

شرح فصوص الحكمة

نفس مفهوم . و بودن اين تجويز بحسب نفس امر لازم ندارد افراد نفس امرى را [ 5 پ ] ، تا واجب الوجود البته فردى داشته باشد و موجود ، چنان كه يكى از فضلاء « 10 » گفته . و اما برهان لمّ كه وسط علت بود چنان كه مقرر است ، بر واجب الوجود جايز نباشد ، چه مطلب اثبات وجود بىسبب است . پس اگر وسطى در ميان محمول و موضوع در آيد كه علّت بود ثابت نشود موجود بىسبب ، پس محال باشد برهان لمّ ، كه گفته‌اند : « لا برهان له » . و اينكه گفته‌اند « 11 » : « موضوع بودن عالم سبب صانعيّت خدا بود . و چون استدلال كنيم از مصنوع بودن عالم بر صانعيّت خدا ، برهان لمّ شود » ؛ درست نباشد نه براى آنكه لازم آيد كه صانعيّت خدا در مرتبهء ذات الهى نباشد ، و به واسطه مصنوعيّت عالم ثابت شود ذات احديت را ، كه اين خود البته چنين است ، كه خدا در مرتبهء ذات صانعيّت عالم ندارد . چه صانعيّت عالم اضافى بود ، و خدا موجود حقيقى . و اگر از صانعيّت قدرت خواهد ، و گمان برد كه قدرت مطلقا عين ذات ؛ اين سخن غلط باشد ، چه قادر بودن بر عالم ، و مقدور بودن عالم ، نيز اضافه بود . و اگر صفتى حقيقى عين ذات خواهد ، استدلال ممكن نبود به لمّ . و اين ظاهر است . و نيز غرض مستدل نه صفت حقيقى بود ، بلكه مراد او اين بود كه صانعيّت اضافى از براى خدا ثابت نشود تا مصنوع نگردد عالم . و در اين حال [ 92 ] نتوان گفت كه لازم است كه خدا در مرتبهء ذات صانع نباشد ، چه اين چنين است كه در مرتبهء ذات متّصف نيست به هيچ صفت نسبت

--> ( 10 ) - رد بر مولانا شمساى گيلانى است كه گفت : اگر واجب الوجود موجود نباشد ؛ لازم آيد انقلاب ماهيت ، كه هر چه معدوم است يا ممكن است يا ممتنع . ( ر ) ( 11 ) - رد بر صاحب محاكمات و غياث المدققين كه در اين مسأله تابع اوست ( ر ) .